تبليغاتX
 ئاواره یک له غوربت دا(آواره ای در غربت).

ئاواره یک له غوربت دا(آواره ای در غربت).

تقدیم به تمامی دوستانم و تمامی عاشقانه دل داده مثل خودم

چهارشنبه سوری

 

 

 

 


چهارشنبه سوری

 


نوروز

شرح کوتاهي از نوروز


سيزده بدر

 

 

جشن سده

 

   يلدا

 

..........

جشن چهارشنبه سوری در روستای سما ( کجور )

در روستای سما ، از توابع بخش کجور مازندران پیش از رسیدن نوروز ، مراسم چهارشنبه سوری در غروب آخرین شب چهارشنبه سال برگزار می شود . سمائی ها چهارشنبه سوری را "کال چارشنبه" می نامند و در جلو خانه هایشان با کاه و بوته ها آتش می افروزند و از روی آن می جهند ، ضمن پریدن از آتش کال چارشنبه به گویش خودشان می خوانند.

غم بور ، شادی بی ی (= غم برود، شادی بیاید. )

جشن چهارشنبه سوری در روستاهای مشهد

در شب چهارشنبه سوری نزدیک غروب آفتاب ، در وسط کوچه یا صحن حیاط سه کـُپه بوته ، آتش زده ، سپس پیر و جوان و زن و مرد از روی آتش می پرند .

زن هایی که بچه کوچک و شیرخوار دارند ، بچه های قنداقی را در بغل گرفته شادی کنان از روی آتش رد می شوند و در موقع پریدن می گویند :

آلا(1) به در ، بلا به دَر دزد و هیز از دها (2) به دَر

پس از آن آتش را می گذارند تا آخر بسوزد ؛ زیرا خاموش کردن آتش و فوت کردن به آن را بد می دانند ، وقتی آتش تا آخر سوخت و خاکستر شد یکی از اعضای خانواده خاکسترش را برمی دارد و سرچهار راه می ریزد تا باد ببرد.

این مراسم تقریباً در تمام ایران به همین ترتیب برگزار می شود فقط تفاوت آن در شعری است که می خوانند .

جشن و سرور شب چهارشنبه سوری

در شب چهارشنبه سوری زنان و مردان و جوانان لباس نویی که برای عید نوروز تهیه کرده اند می پوشند و به کودکان لباس نو می پوشانند. شور و شوق و شادمانی شب چهارشنبه سوری معمولاً کمتر از عید نوروز نیست.

در بعضی از مناطق ایران ، خصوصاً خراسان و آذربایجان

این شب را با جشن و سرور سپری می کنند: در هر خانه ای سفره ای سپید پهن می کنند و در آن آجیل بی نمک می ریزند که به آجیل چهارشنبه سوری مرسوم است و ترکیب می شود از : انجیر ، کشمش ، خرما ، توت خشک ، فندق ، پسته ، بادام خام و امثال آنها. آجیل را در بشقاب های متعدد می چینند و افراد خانواده و فامیل گرد آن جمع می شوند و به صرف شیرینی و آجیل می پردازند. همچنین برای تکمیل عیش و سرور خود ، در این شب آش رشته و چهار رنگ پلو تهیه می کنند که عبارت اند از : رشته پلو ، عدس پلو ، زرشک پلو ، سبزی پلو؛ و مقداری از آن را برای اقوام نزدیک خود مانند دختر ، نوه ، عروس که در خانه دیگری مسکن دارند می فرستند .

در روستاهای مازندران

، در شب چهارشنبه سوری آشی می پزند که از هفت نوع بُنشـَن (حبوبات) و هفت جور سبزی و نیز هفت ترشی تهیه می شود و به آن "آش هفت ترشی" می گویند و بعضی جاها آن را "آش گزنه" یا "کال چهارشنبه آش " می نامند.

در آشتیان اراک

، ضمن پختن آش چهارشنبه سوری ، در هر خانواده متناسب با شرایط خود دو مجسمه آدم از خمیر به صورت مرد و زن می سازند ؛ سپس آش رشته ای که در آن هر نوع بنشن وجود دارد ، بار می گذارند و آدم خمیری را در آن آش می اندازند و می پزند . پس از پخته شدن آن دو مجسمه را در کاسه ای می گذارند و به لب نهر می برند و به آب می اندازند ، تا بدین وسیله به زعم خود ، قضا و بلا را از خانه رانده باشند .

جشن چهارشنبه سوری میان طوایف کردستان

کردان به چهارشنبه سوری « چوار شمه کوله» ( یعنی چهارشنبه بی دنباله ) می گویند . در سنندج رسم است که روز چهارشنبه آخر سال ، به جای آتش افروزی و پریدن از روی آتش ، بعد از ظهر آن روز ، زنان و دختران دم بخت ، یک تخم مرغ و یک شیشه خالی همراه می برند و در منطقه وسیعی که اطراف آن را باغ ها یا به زبان محلی گریاشان گرفته و نهر بزرگی از وسط آن می گذرد پراکنده می شوند .

هر یک از دختران به محض رسیدن به محل خروجی آب دباغ خانه (3)، تخم مرغی را که همراه آورده سرشکن می کند و پس از ریختن سفیده و خوردن زرده ی خام آن با همان پوسته تخم مرغ ، دو سه بار در حالی که زیر لب آرزویش را می گوید از آب دباغ خانه برمی دارد و به سر و صورت و موها و لباس هایش می پاشد و شیشه خالی را از همان آب دباغ خانه پُـر و محل را برای دیگران خالی می کند.

پس از رسیدن به خانه ، فوری آب دباغ خانه را در حاشیه اطاق ها و کنار فرش و اثاثیه منزل و پاشنه درها می پاشد و نیت می کند که تمام بلا و نحوست و فقر و مرض و پریشانی و بدشانسی از خانه و کاشانه اش دور شود .

يکي از آيينهاي نوروزي امروز - که بايستي آميزه اي از چند رسم متفاوت باشد - " مراسم چهارشنبه سوري " است که در برخي از شهرها آن را چهارشنبه آخر سال  گويند.  دربارهً چهارشنبه سوري، کتاب ها و سندهاي تاريخي، مطلبي يا اشاره اي نمي يابيم و تنها در اين قرن اخير، يا دقيق تر، در اين نيم قرن اخير است که مقاله ها و پژوهشهاي متعددي در اين باره منتشر شده و يا در نوشته هاي مربوط به نوروز به چهارشنبه سوري نيز پرداخته اند.  

برگزاري چهارشنبه سوري، که در همهً شهرها و روستاهاي ايران سراغ داريم، بدين صورت است که شب آخرين چهارشنبهً سال ( يعني نزديک غروب آفتاب روز سه شنبه )، بيرون از خانه، جلو در، در فضايي مناسب، آتشي مي افروزند، و اهل خانه، زن و مرد و کودک از روي آتش مي پرند و با گفتن : " زردي من از تو، سرخي تو از من "، بيماري ها و ناراحتي ها و نگراني هاي سال کهنه را به آتش مي سپارند، تا سال نو را با آسودگي و شادي آغاز کنند. تا زماني که از ظرف هاي سفالين چون، کاسه و بشقاب و کوزه، در خانه استفاده مي شد، پس از خانه تکاني، کوزهً کهنه اي از پشت بام خانه به کوچه مي انداختند؛ کوزه اي که در آن آب و چند سکه ريخته بودند. اسفند دود کردن و آجيل خودرن، فال گرفتن، " فال گوش " ( در کوي و گذر به حرف عابران گوش دادن و از مضمون آن ها براي نيت خود تفاًول زدن. ) و " قاشق زني " ( معمولا زنان روي خود را مي پوشانند و با قاشق، يا کليد به خانه ها در مي زنند، صاحب خانه شيريني، ميوه و يا پول در ظرف آنها مي گذارد. ) نيز از باورها و رسم هايي است که به ويژه در بين نوجوانان، هنوز به کلي فراموش نشده است؛ و اين رسم ها و باورها در شهرهاي مختلف با يکديگر متفاوت اند. 

بي گمان چهارشنبه سوري از رسم هاي کهن پيش از اسلام نيست. در آن زمان هر يک از روزهاي ماه را نامي بود، نه روزهاي هفته را. استاد پورداود در اين باره مي نويسد :  آتش افروزي ايرانيان در پيشاني نوروز از آيين هاي ديرين است ( ... ) شک نيست که افتادن اين آتش افروزي به شب آخرين چهارشنبهً سال، پس از اسلام رسم شده است. چه ايرانيان شنبه و آدينه نداشتند ( ... ) روز چهارشنبه يا يوم الاربعاء نزد عرب ها روز شوم و نحسي است. جاحظ در المحاسن و الاضداد آورده : والاربعاء يوم ضنک و نحس.  اين است که ايرانيان آيين آتش افروزي پايان سال خود را به شب آخرين چهارشنبه انداختند تا پيش آمدهاي سال نو از آسيب روز پليدي چون چهارشنبه بر کنار ماند. 

در باورهاي عاميانه، چهارشنبه روزي نامبارک است. سفر نبايستي کردن شب چهارشنبه، به احوال پرسي مريض نبايستي رفت. و منوچهري گويد:    

چهارشنبه که روز بلاست باده بخور      به ساتکين مي خور تا به عافيت گذرد

آتش افروختن شب چهارشنبهً آخر سال، يا چهارشنبه آخر صفر را، برخي به قيام مختار نسبت مي دهند : مختار سردار معروف عرب وقتي از زندان خلاصي يافت و به خونخواهي شهيدان کربلا قيام کرد، براي اين که موافق و مخالف را از هم تميز دهد و بر کفار بتازد، دستور داد شيعيان بر بام خانه خود آتش روشن کنند و اين شب مصادف با شب چهارشنبه آخر سال بود. و از آن به بعد مرسوم شد. 

در برخي از شهرهاي آذربايجان چون اروميه، اردبيل و زنجان، همه چهارشنبه هاي ماه اسفند هر يک نقش و نام معيني دارند، که از جمله در منطقهً زنجان بدين شرح است:  نخستين چهارشنبه را موله گويند و به شستن و تميز کردن فرش هاي خانه اختصاص دارد. دومين چهارشنبه را سوله گويند، در اين روز به خريد وسيله ها و نيازمنديهاي عيد مي روند.  سومين چهارشنبه را گوله گويند و به خيس کردن و کاشتن گندم و عدس و غيره براي سبزه هاي نوروزي اختصاص دارد.  چهارمين و آخرين چهارشنبه سال ( چهارشنبه سوري ) را کوله گويند؛ ( کوله در ترکي به معني کهنه و فرسوده است).  در برخي از شهرهاي ايران، از جمله ايلام (نوروز آباد)، تويسرکان، کاشان، زاهدان (قصبه مود) و ... مراسم چهارشنبه سوري را آخرين چهارشنبه ماه صفر برگزار مي کنند. و آخرين آتش نيز از رسم ها است.  بنابر نوشته تذکره صفويه کرمان نيز، چهارشنبه سوري در ماه صفر بوده است. 

در اصفهان چهارشنبه سوري را " چهار شنبه سرخي " نيز مي گويند.  يکي از دليل ها و سندهاي ديگري که نشان مي دهد چهارشنبه سوري از آيين هاي پيش از اسلام نيست، مي تواند اين باشد که مراسم آن در غروب آفتاب روز سه شنبه برگزار مي شود. در گاهشماري قمري آغاز بيست و چهار ساعت يک شبانه روز از غروب آفتاب روز پيش است؛ و چهارشنبه سوري، مانند بسياري از آيين ها، جشن ها و سوگواري هاي مذهبي همچون عيد غدير، نيمه شعبان، رحلت حضرت پيامبر ( ص ) که بر اساس گاهشماري قمري است، در غروب روز پيش برگزار مي شود. نحس بودن چهارشنبه در باورهاي عاميانه باعث شده، که هنوز بعدازظهر سه شنبه ( يعني شب چهارشنبه ) به احوال پرسي بيمار نمي روند، و پنجشنبه را عامه " شب جمعه " مي گويند. در صورتي که آيين هاي کهن مثل نوروز، مهرگان، سده و ... که بر اساس گاهشماري خورشيدي است، آغاز بيست و چهار ساعت روز، از سپيده دم و يا از نيمه شب است. آن چه که چهارشنبه سوري را به جشن ها و آيين هاي کهن ايران پيوند مي زند، مي تواند برگزاري رسم و جشني به نام " سور "، در روز پنجه ( خمسه مسترقه ) باشد که از آن تا سدهً چهارم، دوره سامانيان، آگاهي در دست است : صاحب تاريخ بخارا از برگزاري رسمي که " عادت قديم " و با افروختن آتش در " شب سوري " ( پيش از نوروز ) همراه بوده خبر مي دهد : ... آنگاه امير سديد ( منصور بن نوح ) به سراي نشست، هنوز سال تمام نشده بود که چون شب سوري، چنان که عادت قديم است، آتشي عظيم افروختند و پاره اي آتش بجست و سقف سراي در گرفت و ديگر باره جمله سراي  بسوخت و ...  

امروز، با رسميت يافتن تقويم مصوب 1304، ديگر از جشن هاي پنجه ( که در خوارزم، آغاز سال، و در پارس پايان سال بود ) کمتر نشاني ميتوان يافت. چهار شنبه سوري پايان ماه صفر نيز - تا آن جا که آگاهي در دست است -  فراموش شده، و تنها با برگزاري مراسم چهار شنبه آخر سال يا چهارشنبه سوري، که در بر دارندهً رسم هايي از فرهنگ عامه است، مردم به پيشواز نوروز مي روند.   اين يادآوري لازم است که با وجود تکنولوژي هاي جديد خانه سازي، ايجاد مجموعه هاي مسکوني، آپارتمان نشيني، در دسترس نبودن " بوته و هيمه " ( به علت استفاده از گاز و برق به عنوان وسيلهً  حرارتي )، در اختيار نداشتن کوزه و پشت بام و فضاي مناسب جلوي در خانه، و دگرگوني هاي ديگر فرهنگي، مراسم چهارشنبه سوري هنوز چهرهً نمادين خود را - با دشواري، به ويژه در شهرها و محله هاي سنتي - نگه داشته است.   

.............................

 

......يكي از آداب و مراسمي باستاني ايرانيان كهن كه همچنان در فرهنگ و تمدن اين گستره داراي جايگاه ويژه و مفاهيم ژرف و پايداري مي باشد، مراسم «چهارشنبه سوري» (Cahar sumbat) است.
اين جشن و سرور ملي در فرهنگ پارسي به عنوان مقدمه و پيش درآمد عيد نوروز نيز شناخته شده است كه هماره در طول تاريخ، قبل از فرا رسيدن سال نو و تحويل نوروز برپا مي شده و هنوز هم در بين اقوام و شهروندان ايراني از اهميت فوق العاده اي برخوردار است.
هرچند كه چهارشنبه سوري شايد آميزه اي از مراسم مختلف يا تطور يافته در گستره زمان باشد.1 ولي در هر حال اكنون به عنوان يك سنت ديرينه و پايدار مي باشد كه بصورت يك جشن و شادماني در شب آخرين چهارشنبه سال كهنه و در طليعه ي سال جديد برگزار مي گردد. به اين صورت كه در واپسين روزهاي سال و ايّام تدارك برنامه هاي عيد باستاني نوروز، اقشار مختلف شهروندان ايراني بويژه جوانان و كودكان از دمدمه هاي غروب آخرين چهارشنبه در كوچه و پس كوچه هاي هركوي و برزن، آتشي روشن مي كنند و آنگاه با نشاط و سرور وصف ناپذيري شعر معروف:


زردي من از تو ، سرخي تو از من      غم برو شادي بيا ، نكبت برو روزي بيا


را كه در حقيقت نماد خداحافظي از بيماري، ناتواني، غم و غصه و همچنين پيوستن به زندگي تازه و پويا، در آغوش گرفتن نشاط و شادماني و... مي باشند. بر زبان جاري ساخته و با هلهله و شادي، پرش از روي شعله هاي زرد و سرخ آتش را به نجوا مي نشينند.
يكي از پژوهشگران در مورد فلسفه آتش افروزي شب چهارشنبه در ايران باستان مي نويسد: «در ايران باستان شب چهارشنبه سوري در بالاي قصر سلطنتي و يا كاخهاي بزرگ شهر خرمني از آتش روشن مي كردند و ديگران نيز بنا به پيروي از آنان، بالاي بام خود آتش روشن مي نمودند. ...
[آنها] آتش را بدان جهت روشن مي كردند كه معتقد بودند، تمام بديها و سياهي ها را درآتش افكنده و مي سوزاندند. و از روي آتش مي پريدند و مي گفتند: سرخي تو از من، زردي من از تو. منظور از سرخي كردار نيك و منظور از زردي كردار زشت و ناپسند است.
همچنين در مورد كيفيّت اجراي مراسم در زمان هخامنشيان مي افزايد: ... خرمني از آتش را به سه كوپه تقسيم مي كردند و با همان روش، بنام «آسمان، آذر و آبان» كه سه فرشته مقرّب خدا هستند، مي پريدند. پس از آن آتش [را] به هفت قسمت كرده و بنام هفت امشاسپند، از روي آنها مي پريدند.»2
شايان ذكر است كه علاوه بر آتش افروزي ، مراسم ديگري نيز همچون: كوزه شكني، فال گوش ايستادن، شال اندازي، بخت گشايي و... در اين شب خاطره انگيز اجرا مي كردند كه هركدام داراي خصوصيّات جالبي مي باشند.
مثلاً در مورد اجراي مراسم كوزه شكني كه هنوز هم كماكان در بين جوامع روستايي رواج دارد، در كوزه كهنه اي مقداري آب ريخته و از بالاي بام بر زمين مي اندازند و معتقدند كه آب كوزه باعث روشنايي و فراخ روزي مي گردد.
به هرحال مراسم شادي آفرين چهارشنبه سوري كه همچون معدود آيينهاي ملي ايرانيان باستان، ضمن گذر از روزگاران درازي بدست ما رسيده است. اينك به عنوان يك شادي قبلي جهت استقبال از جشنهاي نوروزي، پيشاپيش فرا رسيدن سال جديد را نويد مي دهد.
اما همان طوري كه قبلاً اشاره گرديد. اينكه چرا در شامگاه آخرين چهارشنبه سال كهنه، پرش از روي آتش را بر مي گزيده اند، و يا اصولاً چرا در اين شب افروختن آتش و پريدن از روي آن معمول گشته است؟ اقوال و عقايد جالب و قابل توجه اي مطرح است كه به چند مورد اشاره مي گردد:
جاحظ علامه ي بصري و مؤلّف كتاب «المحاسن و الضداد» در قرن سوم هجري معتقد است كه: «... ايرانيان آتش افروزي پايان سال خود را به شب آخرين چهارشنبه ميانداختند تا پيشامدهاي سال نو از آسيب روز پليدي چون چهارشنبه بركنار بماند.»3
مؤلّف كتاب «عقايد و رسوم مردم خراسان» نيز در همين راستا آورده است : » همه ما مي دانيم كه آتش از روزگاران بسيار قديم در نزد اقوام ايراني يا بهتر بگوييم كليه اقوام هند و اروپايي مقام و منزلتي خاص داشته است. و لابد دليلش هم اين بوده كه آتش از نظر آنها عنصري لطيف ، زيبا و سودمند بوده است كه بسياري از نيازهاي انسان را از قبيل ايجاد روشنايي در شب، پخت و طبع غذا و گرمي برآورده مي كرده است و با توجه به همين نظر عده اي معتقدند كه آتش افروزي قبل از ظهر سال نو به نشانه ي شادي و استقبال از نوروز و پاك سازي خانه از هر نحوستي بوده است.«4
اما موضوع نحوست روز چهارشنبه ، به احتمال قوي از تفكرات بي اساس اعراب بوده است كه در اثر همنشيني و تداخل افكار و انديشه ها در بين ايرانيان نيز ريشه دوانيده است و يا براي ارج زدايي از اين مراسم ارزشمند ملي،چنين تفكر غير منطقي بوجود آورده اند. چنانكه نويسنده «عقايد و رسوم مردم خراسان» در ادامه مي افزايد:
« ايرانيان پس از پذيرفتن اسلام تحت تاثيرعقايدي كه درآن زمان در ميان اعراب رواج داشت قرار گرفتند. از آن جمله است اعتقاد به نحس بودن روز چهارشنبه در نزد اعراب كه ميتوان گفت، اين اعتقاد در صدر اسلام، در اثر همنشيني اعراب با ايرانيان در فكر آنها رسوخ كرده است.
در اشعار بعضي از شعراي قرون چهارم و پنجم، چون فردوسي و منوچهري نيز به مواردي بر مي خوريم كه اين عقيده در آثار[آنها] منعكس شده است. و شايد با توجه به همين عقيده است كه ايرانيان، چهارشنبه آخر سال را نحس مي دانند.5 و براي رفع پليدي و زشتي اين روز را برگزيده اند.»6
مؤلف «فرهنگ مردم» نيز به نقل از « هوشنگ پور كريم» نوشته است : «اين آيين ( چهارشنبه سوري ) از آن جهت به غروب آخرين سه شنبه موكول شده است كه قبل از اسلام زردشت، با رسيدگي حسابهاي گاهشماري به تنظيم و تدوين دقيق تقويم توفيق يافت و آن سالي بود كه تحويل سال به سه شنبه اي مصادف شد كه نيمه ي آن شب تا ظهر جزئي از سال كهنه و نيمه ي بعد از ظهر جزو سال نو به حساب آمد و چون آغاز هر روز را در نيمه ي شب همان روز مي دانستند.
بنابر اين فرداي آن، سه شنبه را نوروز شناخته و شبش را مطابق معهود جشن گرفته و آتش افروختند و از آن پس، آن شب را چهارشنبه سوري قرار دادند.
به يك عقيده ي ديگر، ايرانيان مراسم آتش افروزي در آتش افروزي در آستانه سال نو را پس از قبول اسلام، در آخرين چهارشنبه سال قرار دادند تا از عقيده ي اعراب تأسّي كرده باشند كه روز چهارشنبه يا «يوم الاربعاء» را شوم و نحس ميدانستند.
در مورد وجه تسميه چهارشنبه سوري ‌‌[نيز] عقيده دارند كه به مناسبت آتش افروزي در آن شب را «سور» سرخ ناميده اند»7
در همينجا مناسبت دارد به نظر و عقيده ي يكي از محققين معاصر توجه داشته باشيم كه ايشان معتقد است، گروهي از مورخين به اين مراسم باستاني ايرانيان جنبه اسلامي داده و منشأ آن را به قيام مختار ثقفي8 نسبت مي دهند.
چنانكه در طي مقاله اي با عنوان «نوروز دل افروز» متذكر مي گردد: «هنگامي كه مختار ثقفي سردار معروف عرب از زندان آزاد شد و به خونخواهي شهيدان كربلا قيام نمود. به شيعيان طرفدار خود دستور داد، تا هنگام غروب بر [روي] بامهاي خانه هايشان به عنوان علامت آتش بيفروزند.
چون اين واقعه در چهارشنبه آخر سال اتفاق افتاد. از آن پس به ياد آن [واقعه] هرسال مردم در روز چهارشنبه آخر سال آتش افروزي مي كنند!»9
هر چند كه صحت نظر اخير جاي بسي تأمّل و ترديد است ولي صرفاً براي كسب آگاهي بيشتر خوانندگان محترم بدان اشاره گرديد.
چرا كه ظاهراً چنين رواياتي براي راضي نگهداشتن اعراب فاتح، كه روزگاري بر اين سرزمين نه فرمانروايي بلكه خدايي مي كردند و شديداً از گسترش فرهنگ و تمدن ايراني هراسناك بودند، ساخته شده اند تا آداب و سنن ملي ايراني در پوشش اسلامي حفظ شده و به ديگر نسلها انتقال يابند.
به هر تقدير مراسم چهارشنبه سوري كه در تاريخ و فرهنگ پر بار ايراني هماره به عنوان يك جشن پيش قراول استقبال از عيد نوروز، ايفاي نقش نموده و در رگ حيات روزگاران درازي جريان داشته است. ولي در اين عصرشايد بخاطر گسترش زندگي ماشيني و عدم دسترسي به ابزار برگزاري مراسم فوق همچون هيمه، كوزه و... در مجامع شهري، بويژه در مجموعه هاي آپارتمان نشيني، حتي چهره ي نمادين خود را نيز با دشواري حفظ مي نمايد

..................................

عکسهای زیبا ببینید و حالشو ببرید...

 

روی ادامه مطلب کلیک کنید.

 

عکسهای برداشته شده از منابع مذموره

 می باشد

 

www.teshgh.blogfa.com

 

http://sendsend.blogfa.com/cat-23.aspx

 

نظر یادتون نره.............

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط هاوره.....پنگه. در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 ساعت 16:18 موضوع | لینک ثابت


بخش کوردی...kurdish part

بیره وه ریکان.......خاطرات گذشته گان

 

هه مو روژتان نه وروز        نه وروزتان پیروز

 

 

Newr0Z 

 

  .......................................................................................

خا که لیَوه

 

کورده گیان یاخوا جیَژنت پیرَوز بیَ               به هاری ژینت جَیژنی نه وروز بیَ

 

چه ند دلَگوشایه خاکه لیَوه که ت                  پیرَوزه ره نگه شاخو کیَوه که ت

 

بانه مه ِر

 

مانگی با نه مه ِر له کورده واری                  به هشت له دنیا خوَی داوه دیاری

 

که ژپَوشی له گولَ چادری سور و زه رد         هاره ی هه لدیَران:ده رمانه بَو ده رد

 

جوَزردان

 

ره نجبه ر با به سبیَ سه یری گوَیسوانان         له ده ستی توَ یه چاوی ئه عیانان

 

وا جوَزه ردانه و :کوَچی به هاره                   سه ره تای ره نجی مامی جوتیاره

 

پوشپه ِر

 

یا خودا هه ر که سِی کوردی خوَش نه ویَ        وه ک پوشی پوش په ِر به روداکه وی

 

به داسی مه ردی پالَه ی کوردستان                بیده ن له تایه بوَ ساردی زستان

 

گه لاویَژ

 

گه لاوَیژه که ی به ختت له ئاسوَ                    ده رکه وت.چابونه بوی :ره نجه روَ

 

نرخی ئه م مانگه پاره ی گیانه                       جیَژنی سه رسالَی کوَمه لَی ژیانه

 

خه رمانان

 

واره نجی سالَیَت ها توَته به رهه م                  روژی ماوه زوَرن ،نه بی که تره خه م

 

ئه مسالَ توَ نه که ی بوَ سالَی دوایی                 مانگی خه رمانان ده که ی گه دایی

 

ره زبه ر

 

ره زمان ها ته به ر،له خه م بوین رزگار             ره زبه ر به خیَربیَی بَوکوردی هه ژار

 

پرِ بو له میوه ئه م ده رو ده شته                       راستی کوردستان ویَنه ی به هه شته

 

خه زلَوه ر

 

دوژمنمان بمرن به ده رد و به لَا                      وه ک به خه زه لَوه ر داده رژیَ :گه لا

ئاور دو داخه کورده زستان دیَ                       به فر به ریَوه ،بوَ کوردستان دیَ

 

سیخوار

 

سیخوار خوَی نواند له به رپه ساران                 سه رما هات ،درِا به رگی هه ژاران

 

نا. نا.تَو مانگی دلَخوَشیو شادی                        تیَت دا هه لَکرا :ئالای ئازادی

 

به فرانبار

 

وا به فرانبار رو گر ژو:تالَه                              کورده گیان وه ختی خزانه مالَه

 

هاوین په یدا که،ئه مروَ بی پوَشه                      پیاو به ئیَرو بیَ؟ زستانیش خوَشه

 

ریبه ندان

 

ریبه ندان گه رچی ریگه به ندانی؟                    گلیَنه ی چاوی گه لی کوردانی

 

له نیَو مانگاندا جوانو روسوری                       له تَودا کرا جیَژنی جو مهوری

 

ره شه مه

ره شه مه........نامه ی به هاری هیَنا                کوَچی به خیَلَی سه رمایه لیَنا

 

رنوی روخاندن:توپَخانه ی شه ماَل                  کورده دلَخوَش به.نه ما ژینی تالَ

 

..................................................

نامراديک

 

 

لاو ه کان گه وره کچان نازاران         دلبه ران ،دلته ره کان،دلداران

 

ده مه رون تاو بمينن ليره                  فاتحاييک بخونين خيره

 

له نيو ئه م گوره هه ژار نيژراوه          زورله ريي ئيوه جه فا ي کيشاوه

 

ژيني خوي کرده فيدا خوشي کورد        له ريي ئازادي به ناکامي مرد

 

تو خودا کاتي که ئازاديو سه ند       ره گه زي خون مژه کانو هه لقه ند

 

کيژو کور هه ر چي به لاما لادا           پيم بلي و پا يي به قه برم دادا

 

ئه  هه ژار به سيه تي مردن هه سته   موژده بي مه وته نه کت سه ربه سته

 

 

ماموستا نه مر...هه ژار

...........................................................................................................

به ده ربه ده ری یان له مالی خـــوم                           له خاکی عرب،له ئیرا ن و روم

 

کوک و پوشته بم، روت و رجال بم                           کوشکم ده قات بی، ویرانه مال بم

 

ثاز و رزگار بم شادان و خندان                                   یان زنجیر له مل له سوچی زندان

 

ساغ بم جحیل بم بگرم گوی سوانان                             یان زار زار له نخوش خانان

 

دانیشم له سر تختی خونکاری                                       یان له کولانان بکم هژاری

 

کوردم و له ریی کوردو کورد وستان                        سه ر له پیناوم گیان له سر دستان

 

به کوردی دژیم به کوردی دمرم                                  به کوردی ده یدم وه رامی قه برم

 

به کوردی دیسان زیندوه ده بمه وه                             له و دنیایش بو کورتی هل دچمه وه

 

 

ماموستا  هه ژار

......................................................................................

 

سوسن متولد شهر قصر شيرين درکرمانشاه بود و در همون جا بيمارستانی به اسم سوسن ساخته که پيش ازباز شدن انقلاب می شه و هيچوقت ( گويا) استفاده نمیشود. سوسن در طول زندگيش به خيلی ها کمک کرد – گفته می شه که خرج چند دانشجو و کودک بی سرپرست رو در ايران می داده و هر وقت به نيازمندی بر می خورده بهش کمک می کرد. در مصاحبه ای که خانم سوسن سالها قبل با بی بی سی داشت ( با مهتاب )، گفت که اسم اصليش مهناز بوده ولی در شناسنامه بعدی اسمش رو به گل اندام تغيير میدهد. در سن ۵ سالگی پدر و مادرش رو از دست میدهد و از اون به بعد به تهران مياد تا و در خانه عمه اش زندگی کند و از سن ۱۲ سالگی خوانندگی رو شروع میکند. مصاحبه با سوسن سوسن: " من تو تهران پيش عمه ام و بچه هاش زندگی می کردم و از اينکه شوهر عمه ام بين منو بچه هاش استثنأ قائل می شد، من خيلی ناراحت بودم و می رفتم خونه همسايه با بچه هاش بازی می کردم.همسايمون يک خانمی بود که تو يک کاباره ای می رقصيد و می خوند، دائمأ آهنگهای روز رو می خوند ومنم باهاش زمزمه می کردم. يکی از اولين آهنگهائی که خوندم و ياد گرفتم اين بود: من جام دست اين و آنم جوانی شد بلای جانم در اين جهان ياری ندارم من با کسی کاری ندارم. يکروز اين خانم منو برد به اون کاباره که اسمش سوسن بود، يک زير زمينی بود تو لاله زار. خانمه منو چند بار برد اونجا و بعدش ديد که صدام خوبه بهم گفت بيا اينجا بخون. آقای خدائی يادش بخير اسممو اونجا گذاشت سوسن. در حالی که اسم اصلی من مهناز بود و تو شناسنامه جديدم هم اسممو گذاشتم گل اندام.خلاصه اينقدر کوچيک بودم که قدم به ميکروفن نمی رسيد. يه پله می گذاشتن زير پام که برم بالاش بخونم . مردم خيلی صدای منو دوست داشتن و تشويقم می کردن. منم امر بهم مشتبه شد و گفتم می خوام خواننده بشم. در اثر کار تو"کاباره سوسن" مورد غضب خانواده بودم . پسر عموهام يک شب آمدن کلوپ و گفتن "سرتو می بريم " کار به کلانتری کشيد(کلانتری ۹). و رئيس کلاتنری گفت که مسئله ای نيست اين دختر ديگه جزو خانواده شما نيست. بعد از اون کاباره هم تو راديو نيروی هوائی کار کردم و از اونجا مشهور شدم." گويا اولين همسر سوسن همان رئيس کلانتری بود. خانم سوسن پيش از سالهای تنهائی در لس آنجلس دو بار ازدواج کرده ولی بعلت مخالفت همسران با کار خوانندگی، از آنها جدا شد. يکی از شاعران معاصر هم برای سوسن شعری سروده به نام " اين سوسن است که می خواند" سوسن:" من يادمه که هر جا می رفتم آهنگم رو می شنيدم حتی توی داهات. آهنگهای " سفر" و " نميشه" حدود دو ميليون نسخه فروش کرد. و اين صفحه ها زندگی منو عوض کرد." رفتی تو با بار سفر از خونه ما خاموش و سرد بی تو شد اين کاشونه ما رفتی سفر ای بی خبر از ماتم دل جای تو شد غم همدم وهمخونه ما هرجا می رم يادت هميشه هرگز ازم جدا نميشه هر چند که اين سفر کوتاه اما دلم رضا نميشه . تو در اين سفر خدايا ز بلا نگه بدارش که دل اميدوارم به خيال او نشسته . . . . . . فقط آرزوم همينه که تو از سفر بيائی نکنه يه وقت بميره دلم از غم جدائی بعد از انقلاب خانم سوسن حدود ۲۰ سال پيش به آمريکا مهاجرت کرد. به گفته دوستانش در اين سالها بسيار تنها بود و حتی همسری هم نداشت. به زمين می خوره و دست راستش می شکنه ولی برای درمان اين شکستگی کاری انجام نمی ده و در نتيجه دردهای شديدی رو در بازوی خود حس می کنه و با رو آودرن به مشروب زياد و مسکنهای قوی سعی می کنه که درد رو آروم کنه. گفته می شه که اين زياده روی باعث ضعف بدنی خانم سوسن می شه.تا اينکه حدود يک ماه پيش تصميم می گيرند که دست ايشون رو در بيمارستان مترو در لس آنجلس عمل کنن. آخرين عمل عمل طولانی بوده و حدود ۸ ساعت طول می کشه. حال خانم سوسن هم بعد از عمل خوب بنظر می آمده ولی گويا بخاطر افراط در الکل بدنشون واکنش نشون ميده که در نتيجه اش سه روزپيش قلب ايشون می ايسته ولی دکترها با دادن شوک الکتريکی دوباره ايشون رو به زندگی بر می گردونن. آقای مهدی ذکائی سردبير مجله جوانان درلس آنجلس از روزهای آخر زندگی سوسن می گه: "بعد از سکته سه روزی هم حال سوسن خوب بود. من خودم ديروز صبح ( ۳ ماه مه ۱۴ارديبهشت) باهاش تلفنی صحبت کردم . ولی بعد از ظهر ساعت دو و پانزده دقيقه قلبش می ايسته و دکترها هم کاری نمی تونن انجام بدن و در بيمارستان فوت می کنه." زندگی در گاراژ سوسن در سالهای آخر با تندگستی در لس آنجلس زندگی می کرده. مهدی ذکائی : "تأسف آوره که به شما بگم که سوسن  شش ماه  بهمراه اسبابش در گاراژ خانه يکی از دوستانش در لس آنجلس زندگی می کرد ولی دراين آخر دوستانش آپارتمان کوچکی رو براش فراهم کرده بودن و سوسن تازه به اونجا اسباب کشی کرده بود." در اين سالهای آخر سوسن در کاباره رستورانهای ايرانی گهگاهی برنامه اجرا می کرد. ولی اخيرأ شرکت ترانه به سوسن پيشنهاد داده بود که مجانأ آهنگهای جديدی رو براش ضبط کنن ولی عمرش کفاف نداد. روز يکشنبه که برابر با روز مادر هستش قراره که سوسن رو در لس آنجلس به خاک بسپارن، مراسمی برگزار خواهد شد که شما رو ازش باخبر خواهيم کرد .

  

مخروبه "سوسن"

 ..........................................................................................................

 

روز خوش دختران....

یک شعر از : عبد الله پشیو
ترجمه : حسن اشعری - نقده


روز خوش ،

دختران قرن آینده
!
روز خوش ،
پسران قرن آ ینده
بمانید چشم به راه من ،
هرچند دورم از شما
...
برسر پیمانم
هنوز
تاب نادیدنتان نیست مرا
مپرسید کی ،
مپرسید چون ،
مپندارید
پشیمانم .
شاید

به هنگام نوروز
به سان ریشه ی گیاه
برفراز تپه ی ملا
مروان
زندگی را زسر گیرم
شاید یک شب
همراه برق آذرخش
باز
آیم
چون شبح پرچم بک نفس
پیش چشمان به اهتزاز در بیایم
شاید ازپی
رگباری باران بهاری
دردامان سپیداری

به سان قارچ برآیم از دل خاک
یا
درکشتزاری متروک
برویم چون خوشه ی جو،
در غوغای پای کوبان
روم در قلب
ازدحام
به ناگه گیردم دستی

دست دختر هم رقصی
.
روز خوش،دختران قرن آینده
روز خوش، پسران قرن آ ینده ،
چون رسید لحظه ی دیدار
بخوانیدم بر
سفره ی لبریزتان
که طعم اشک و خون نمی خیزد ازنانتان
باشد یک شب به آرامی

بیاسایم دربستر خوابهایتان
به هرکجا سر کشیدم به زندگی در این جهان
ماوای من

یا کلک بود روی امواج
یا شاخه ای تک افتاده در سیه باد
.
فقط یکبار
بگذارید
روز روشن بر لب راه
فارغ از فتوای شیخ و رخصت خانان
رها از ترس ،
بی خیال طعنه ها
درآویزم به اندام دختر کردی
عطر نرگس بیفشاتد
نفسهایش
دستانش طعم و بوی خاک
روز خوش ،
دختران قرن آینده
...
روز خوش
،
پسران قرن آ ینده
دستم به دامان

چون در رسد آ ن روز

روز ر وییدن یا
برآمد ن
مرا پساپورتی دهید
هرچه که باشد مهم نیست
بلند بالا یا میان
قد
آنسان که دلخواه شماست
زرد گونه یا که قرمز
بنفشه ای و یا آبی
ویا
سیاه همچو قطران...
به درازای زندگی حسرت به دل ماندم
تنها یک روز
در جیب
خود داشته باشم
شناسنامه ی میهنم

 


یک نظر 


 

نوشته شده توسط هاوره.....پنگه. در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 16:9 موضوع | لینک ثابت


بخش آذری...azari part

شعر استاد شهریار درمورد (تهران وتهرانی) 

   

زندگینامه
محمد حسین بهجت تبریزی معروف به شهریار در سال 1285 هجری شمسی در روستای زیبای « خوشکناب » آذربایجان متولد شده است.

 

او در خانواده ای متدین ، کریم الطبع واهل فضل پا بر عرصه وجود نهاد. پدرش حاجی میر آقای خوشکنابی از وکلای مبرز و فاضل وعارف روزگار خود بود که به سبب حسن کتابتش به عنوان خوشنویسی توانا مشهور حدود خود گشته بود.

 

شهریار که دوران کودکی خود را در میان روستائیان صمیمی و خونگرم خوشکناب در کنارکوه افسونگر « حیدر بابا » گذرانده بود همچون تصویر برداری توانا خاطرات زندگانی لطیف خود را در میان مردم مهربان و پاک طینت روستا و در حریم آن کوه سحرانگیز به ذهن سپرد.
او نخستین شعر خویش را در چهار سالگی به زبان ترکی آذربایجانی سرود . بی شک سرایش این شعر کودکانه ، گواه نبوغ و قریحه شگفت انگیز او بود.
شهریار شرح حال دوران کودکی خود را در اشعار آذربایجانیش بسیار زیبا،تاثیر گذار و روان به تصویر کشیده است.
طبع توانای شهریارتوانست در ابتدای دهه سی شمسی و در دوران میانسالی اثر بدیع و عظیم« حید ربابایه سلام» را به زبان مادریش بیافریند .
او در این منظومه بی همتا در خصوص دوران شیرین کودکی و بازیگوشی خود در روستای خشکناب سروده است:
قاری ننه گئجه ناغیل دییه نده ،
( شب هنگام که مادر بزرگ قصه می گفت، )
کولک قالخیب قاپ باجانی دویه نده،
(بوران بر می خاست و در و پنجره خانه را می کوبید،)
قورد کئچی نین شنگیله سین ییه نده،
( هنگامی که گرگ شنگول و منگول ننه بز را می خورد،)
من قاییدیب بیر ده اوشاق اولایدیم!
(ای کاش من می توانستم بر گردم و بار دیگر کودکی شوم !)

 

شهریار دوران کودکی خود را درمیان روستائیان پاکدل آذربایجانی گذراند. اما هنگامی که به تبریز آمد مفتون این شهر جذاب و تاریخ ساز و ادیب پرور شد. دوران تحصیلات اولیه خود را در مدارس متحده ، فیوضات و متوسطه تبریز گذراند و با قرائت و کتابت السنه ترکی ، فارسی و عربی آشنا شد.
شهریار بعدا به تهران آمد و در دارالفـنون تهـران خوانده و تا کـلاس آخر مـدرسه ی طب تحـصیل کردو در چـند مریض خانه هـم مدارج اکسترنی و انترنی را گـذراند ولی د رسال آخر به عـلل عـشقی و ناراحـتی خیال و پـیش آمدهای دیگر از ادامه تحـصیل محروم شد و با وجود مجاهـدتهـایی که بعـداً توسط دوستانش به منظور تعـقـیب و تکـمیل این یک سال تحصیل شد، شهـریار رغـبتی نشان نداد و ناچار شد که وارد خـدمت دولتی بـشود؛ چـنـد سالی در اداره ثـبت اسناد نیشابور و مشهـد خـدمت کرد و در سال 1315 به بانک کـشاورزی تهـران داخل شد .

 

شهـریار در تـبـریز با یکی از بـستگـانش ازدواج کرده، که ثـمره این وصلت دودخـتر به نامهای شهـرزاد و مریم است.

 

از دوستان شهـریار مرحوم شهـیار، مرحوم استاد صبا، استاد نـیما، فـیروزکوهـی، تـفـضـلی، سایه وزاهدی رامی تـوان اسم بـرد.
وی ابتدا در اشعارش بهجت تخلص می کرد. ولی بعدا دوبار برای انتخاب تخلص با دیوان حافظ فال گرفت و یک بار مصراع:
«که چرخ این سکه ی دولت به نام شهریاران زد»
و بار دیگر
«روم به شهر خود و شهریار خود باشم»
آمد از این رو تخلص شعر خود را به شهریار تبدیل کرد.

 

اشعار نخستین شهریار عمدتا بزبان فارسی سروده شده است.
شهریار خود می گوید وقتی که اشعارم را برای مادرم می خواندم وی به طعنه می گفت:
“پسرم شعرهای خودت را به زبان مادریت هم بنویس تا مادرت نیز اشعارت را متوجه شود!”
این قبیل سفارشها از جانب مادر گرامیش و نیز اطرافیان همزبانش، باعث شد تا شهریار طبع خود را در زبان مادریش نیزبیازماید و یکی از بدیعترین منظومه های مردمی جهان سروده شود.

 

 ...............

 

سلام بر حيدربابا

حيدربابايا سلام

 

حيدربابا چو ابر شَخَد ،‌ غُرّد آسمان

سيلابهاى تُند و خروشان شود روان

صف بسته دختران به تماشايش آن زمان

بر شوكت و تبار تو بادا سلام من

گاهى رَوَد مگر به زبان تو نام من

 

حيدربابا چو كبكِ تو پَرّد ز روى خاك

خرگوشِ زير بوته گُريزد هراسناك

باغت به گُل نشسته و گُل كرده جامه چاك

ممكن اگر شود ز منِ خسته ياد كن

دلهاى غم گرفته ، بدان ياد شاد كن

حيدربابا ، ايلديريملار شاخاندا

سئللر ، سولار ، شاققيلدييوب آخاندا

قيزلار اوْنا صف باغلييوب باخاندا

سلام اولسون شوْكتوْزه ، ائلوْزه !

منيم دا بير آديم گلسين ديلوْزه

 

حيدربابا ، كهليك لروْن اوچاندا

كوْل ديبينَّن دوْشان قالخوب ، قاچاندا

باخچالارون چيچكلنوْب ، آچاندا

بيزدن ده بير موْمكوْن اوْلسا ياد ائله

آچيلميان اوْركلرى شاد ائله

 

دانلود شعر حيدر بابا از استاد شهريار به همراه ترجمه فارسي آن


............................................................................................

 (تهران و تهرانی)


الا ای داور دانا تو میدانی که ایرانی
چه محنتها کشید از دست این تهران و تهرانی
چه طرفی بست از این جمعیت ایران جز پریشانی
چه داند رهبری سر گشته صحرای نادانی
چرا مردی کند دعوی کسی کو کمتر است از زن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

تو ای بیمار نادانی چه هذیان و هدر گفتی
به رشتی کله ماهی خور به طوسی کله خر گفتی
قمی را بد شمردی اصفهانی را بتر گفتی
جوانمردان آذربایجان را ترک خر گفتی
تو را آتش زدند و خود بر آن آتش زدی دامن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

تو اهل پایتختی باید اهل معرفت باشی
به فکر آبرو و افتخار مملکت باشی
چرا بیچاره مشدی و بی تربیت باشی
به نقص من چه خندی خود سراپا منقصت باشی
مرا این بس که میدانم تمیز دوست از دشمن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

 
گمان کردم که با من همدل و همدین و همدردی
به مردی با تو پیوستم ندانستم که نامردی
چه گویم بر سرم با ناجوانمردی چه آوردی
اگر میخواستی عیب زبان هم رفع میکردی
ولی ما را ندانستی به خود هم کیش و هم میهن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
 
به شهریور مه پارین که طیارات با تعجیل
فرو میریخت چون طیر ابابیلم به سر سجیل
چه گویم ای همه ساز تو بی قانون و هردمبیل
تو را یک شب نشد ساز و نوا در رادیو تعطیل
ترا تنبور و تنبک بر فلک میشد مرا شیون
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
 
بدستم تا سلاحی بود راه دشمنان بستم
عدو را تا که ننشاندم به جای از پای ننشستم
به کام دشمنان آخر گرفتی تیغ از دستم
چنان پیوند بگسستی که پیوستن نیارستم
کنون تنها علی مانده است و حوضش چشم ما روشن!
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
 
چو استاد دغل سنگ محک بر سکه ما زد
ترا تنها پذیرفت و مرا از امتحان وا زد
سپس در چشم تو تهران به جای مملکت جا زد
چو تهران نیز تنها دید با جمعی به تنها زد
تو این درس خیانت را روان بودی و من کودن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
 
چو خواهد دشمنی بنیاد قومی را براندازد
نخست آن جمع را از هم پریشان و جدا سازد
چو تنها کرد هریک را به تنهایی بدو تازد
چنان اندازدش از پا که دیگر سر نیفرازد
تو بودی آنکه دشمن را ندانستی فریب و فن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
 
چرا با دوستدارانت عناد و کین و لج باشد
چرا بیچاره آذربایجان عضو فلج باشد
مگر پنداشتی ایران ز تهران تا کرج باشد
هنوز از ماست ایران را اگر روزی فرج باشد
تو گل را خار میبینی و گلشن را همه گلخن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
 
تو را تا ترک آذربایجان بود و خراسان بود
کجا بارت بدین سنگینی و کارت بدینسان بود
چه شد کرد و لر و یاغی کزو هر مشکل آسان بود
کجا شد ایل قشقایی کزو دشمن هراسان بود
کنون ای پهلوان پنبه چونی نه تیر ماند و نی جوشن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
 
کنون گندم نه از سمنان فراز آید نه از زنجان
نه ماهی و برنج از رشت و نی چایی ز لاهیجان
از این قحط و غلا مشکل توانی وارهاندن جان
مگر در قصه ها خوانی حدیث زیره و کرمان
دگر انبانه از گندم تهی شد دیزی از بنشن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من


 

نوشته شده توسط هاوره.....پنگه. در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 ساعت 16:34 موضوع | لینک ثابت


بخش انگلیسی..English part

Leave of tear

 

 

One must build a cage

 

One must encage

 

All sparrows,canaries

 

Swallows;and doves.

 

Tis the time when doves

 

Areforbidden to fly in the aky

 

For thr sacred sanctuary

 

Of the jets is unfairly trespassed.

 

Tie the time when the good is asleep

 

And the tune of the canaries

 

Disturbs the slumber of jets.

 

I was reading a ghazal by hafiz:

 

"I gazed on the green field of heaven

 

And sickleof the moon"

 

Until where he counselld:

 

"messiah_like, if pure and free;thou take to heaven thy flight,

 

"thy lamp ;a hundred beams emitting,shall make the sun more bright

 

My heart quaked at the word of "messiah!"

 

From behind the veil of tears,

 

I beheld messiah upon the cross_his head hung low upon his chest_

 

Still glorifying

 

Virtue, purity, and probity.

 

And his children

 

"purely and freely"blaspheming heaven,

 

Raising fire hither and thither

 

And demolishing the home of their brethren.

 

Smoke rise in the"green field of heaven"

 

The silver blade of the sickleof the moon is stained with rust.

 

And our yield in time of reaping

 

Is but curse ,and aversion!

 

Tie the time when the good is asleep

 

And the tune of the canaries

 

Disturbs the slumber of jets.

 

I closed the ghazal ofhafez.

 

From behind the veil of tears

 

I gaze upon the dry gield of heaven,look and behold:

"within the heart of flames and smoke ,

 

The pleiade sheaves are burned!"

Ti myself I think:

 

Tis the time ofmonocracy.

 

Tie the time of bloodthirstiness.

 

Brighter than the pleiad sheaves

 

Are the sheaves of tears of  (Kurdish )orphans!

 

(Fraidon moshiri)


 

نوشته شده توسط هاوره.....پنگه. در جمعه نوزدهم بهمن 1386 ساعت 15:35 موضوع | لینک ثابت


for my dear friends

 

گالری عکس عاشقانه گالری عکس

 

 

 

 

 

درس معلم   Teacher"s Lesson  

................................................

 

در کلاس درس،                   in the classroom of time                                          

 

درسهای گوناوگون هست،there are varying lessons                                        

 

درس دست یافتن به آب و نان      the lesson of winning one"s bread and butte!  

 

درس زیستن در کنار این و آن .               living with this one or that the lesson of

 

درس قهر،                                                            being in love  the lesson of

 

درس مهر،being in a sul                                                             the lesson of

 

درس آشنا شدن.                                                   the lesson of getting acguuainted

 

درس با سرشک غم ز هم جدا شدن    Separating in sorrow nd tears! the lesso of

 

در کنار این معلمان و درسها،                                             beside these teachers and classes

 

در کنار نمره های صفر و نمره های بیست!bad marks  beside all these teacher good and

 

یک معلم بزرگ نیز                                                                                                   a great teacher

 

در تمام لحظه ها ،در تمام عمر!                                                                   is and is not in class!

 

در کلاس هست و در کلاس نیست!                            for all moments for all the time to come

 

نام اوست مرگ!                                                                                            is his name.:death

 

و آنچه او درس می د هد:and what he teaches                                                             

 

 

«زندگی»است                      !Is Life

 

 

گالری عکس عاشقانه گیشا ایرا

 

 

همیشه با تو       Always  with  you

 

.......................................

 

 

به ایرانم،ایران جاوردانم             For my Iran,my eternal Iran

 

 

 

معنای زنده بودن من،با تو بودن است.  The meaning of being alive lies in abiding with you

 

 

نزدیک،دور                                                                 Near ,far

 

 

سیر ،گرسنه                                                  Impoverishe ,captivated

 

 

رها،اسیر                                                     Emancipated;captivated

 

 

دلتنگ،شاد                                                       Forlorn,gay

 

 

آن لحظه که بی تو سرآید،مرا مباد        ! A moment without you,may I cease to be!

 

 

مفهوم مرگ من                     The meaning of my death

 

 

در راه سرفرازی تو،در کنار تو      In the cause of your glory,near you

 

 

مفهوم زندگی است.                           Is the meaning of life.

 

 

معنای عشق نیز                                The meaning of love

 

 

در سرنوشت من                                              In my fate

 

 

با تو،همیشه با تو،برای تو،زیستن

 

 

 

 

. With you,alwayse with you,for you,is life   

 

 

Iran..my dear country.......Iran..just Iran.Iran

 

I love you.........................Iran

 

 

گالری عکس عاشقانه  گالری عکÃ

 

 

ماه و سنگ  The Moon and the Rock

....................................

 

 

اگر ماه بودم،به هر جا که بود

 

                Were I the moon,wherever I happened to be

 

 

 

سراغ تو را از خدا می گرفتم.     

 

                I would ask for thee from God

 

 

و اگر سنگ بودم،به هر جا که بود

 

             Were I the rock, wherever thou mightest be

 

 

سر رهگذر تو،جا می گرفتم.       

 

  I would place myself in thy way

 

 

اگر ماه بودی به صد ناز،شاید

 

 ، Wert thou the moon with ahundredfold  coyness,mayhap

 

 

شبی بر لب بام من می نشستی.

 

      Thou wouldst one night sit upon my roof

 

 

وگر سنگ بودی،به هر جا که بودم

 

، Wert thou the rock,wherever I happened to be

 

 

 

مرامی شکستی ،مرا می شکستی!

 

Thou wouldst break me,thou wouldst break me!

 

گالری عکس عاشقانه  گالری عکÃ - گالری عکس عاشقانه گالری عکس

 

گالری عکس عاشقانه گالری عکس 

 

Dont take away my heart...

 

 

HOW CAN I FORGET  

 

YOU 

 

 

 

KNOWING THAT YOU ARE...

 

 

MY EVERY THING

 

 

NO NO I CANT LIVE  WITHOUT YOU

 

 

 

 

...........for my dear

 

 

.................please give your idea

 

 

..............................LOve   evryone


 

نوشته شده توسط هاوره.....پنگه. در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 22:6 موضوع | لینک ثابت


بخش فارسی..persian part

    

MySpace Layouts

                                                                     

 

                                                          T0

 

 

 kazhyan2707.blogfa.com

 

..................................

 

ستیز من تنها با تاریکیست 

و برای ستیز و نبرد با تاریکی

شمشیر روی تاریکی نمی کشم

بلکه چراغ می افروزم .

 

(زرتشت)  

  

عده ای دائما می نالند که گل سرخ خار دارد

ما باید شاد باشیم که خارها گل دارند

 

                                         (آلفونس کار)

  

اگه گلی را بو کردی نگاهش نکن

چون اگر نگاهتو به خاطر بسپاره

آرزوی دیدن دوبارهء نگاهت

پژمردش می کنه

 

آمید دارویی است : شفا نمی دهد

اما درد را قابل تحمل می کنه

(مارس اشار)

  

بی وفایی قابل بخشش است

اما هرگز فراموش نمی شود

 

برای آنچه که می خواهید بدست آورید

فقط باید به این درک برسید که

آن از آن شماست

  (هیتلر)

 

  

در بنبست هم راه آسمان باز است

 

 پس برو و پرواز را بیاموز

   

آدما گاهی اوقات دلشون از سنگ میشه...

آدما گاهی اوقات طرف مقابلشونو به کل فراموش میکنن...

آدما گاهی اوقات احساسات طرف مقابلشونو نادیده میگرن...

آدما گاهی اوقات انقدر خودخواه میشن که نمیتونی تصورشو کنی...

آدما گاهی اوقات انقدر راحت دل دیگری رو میشکونن که اصلا حتی نمیشه تصور کرد که تو سینه دل دارن!...

آدما گاهی اوقان یادشون میره آدمن...

چرا اینجوریه؟؟؟

آدما راحت میگذرن از همه چی...راحت بهت میگن هیچ ذوقی واسه دیدنت ندارم...

راحت میگن حالم از بعضی حرفات که بوی غم و ناراحتی از دست منو میده به هم میخوره!!!

آدما گاهی اوقات چطور روشون میشه که بازم ادعا کنن دوست دارن و جالب اینجاست که اگه کوچکترین گله ای بکنی بهشون برمیخوره...

آدما واقا موجودات عجیبی ان!انقدر عجیب که نمیشه فکرشو کرد...

آدما گاهی اوقات دوست داشتن خودشونو یادشو میره!

آدما گاهی اوقات دوست دارن بدون اینکه لحظه ای به طرف مقابلشون فکر کنن روح و وجودشو له کنن...

اگه آدما اینجورین معرفت حیوونا بیشتره...

آدما گاهی اوقات یادشون میره که آدمن...

خوش به حال خودم که آدم نیستم...

 

چشمانت را برای زندگی می خواهم

اسمت را برای دلخوشی می خوانم

دلت را برای عاشقی می خواهم

صدایت را برای شادابی می شنوم

دستت را برای نوازش می خواهم

و پایت را برای همراهی می خواهم

عطرت را برای مستی می بویم

خیالت را برای پرواز می خواهم

و خودت را نیز برای پرستش

 

  

شکوایه نامه .....

 

**عرش رعد به پهناي افق جان ميداد

و قدمهاي پريش باران

روي اين خاك سيه جان ميكند

چه فريبايي بود

جلوهي پنجره ي رو به حياط

آب از خرمن ابر

همچو گندم در باد

خويش را ميرقصاند

قطره هاي صدف و مرواريد

نرم نرمك به زمين مي آمد

و پريشان يه سر گنبد دوار زمين ميغلتيد

آسمان ميغريد

و دم خسته و غمگين زمين

به هم آغوشي باران ميرفت

آه...اين باران است

اين پيام گل گندم دارد

دل اين خاك سيه

دانه را پوسانده ست

و نخواهد روييد

اگر اين ابر سيه تا به ابد گريه كند

آه اگر درد دلم برخيزد

واي اگر بانگ برآرم اي دوست

گر چه صد بار به گوشت خواندم

آنچه البته به جايي نرسد فرياد است

من كه درياي خيالم بي شك

مملو از يكرنگي ست

و پر از شير صدفهاي صفاست

بحر آزردگيم را درياب...

كاش ميفهميدي تو صميميت را

اي به دستان تو صد رنگ فريب

و وجودت قفسي بافته از سيم ريا

كاش ميدانستي...دوستي چيست؟

كاش ميفهميدي دوستي را!

آه خاطر داري

كه به بي صبري و با صد فرياد

تو به من گفتي:من وفايم چون كوه و گل باغ محبت هايم

عطرآگين

ز اقاقي بهتر!

و شكر خنده ي لبهايت را

به كوير لب من پاشيدي!

من دلم ميسوزد

من دلم ميپوسد

من به گل خاطره از دشت دلم ميرويد

كه چه زود

دوستي را به فراموشي مطلق دادي

دوستي صلح و صفا،يكرنگي ست

ورنه هر حيواني

به فراحال خودش

و علي رغم هر آن چيزي هست

سر خود را و دم خود را

موقع ديدن همنوع تكان خواهد داد

كاش اي دوست تو ميسنجيدي

كودك كودن فهميدن را

كودك فكر تو اينقدر هوسباز!...چرا؟!

كاش ميدانستي

كه صميميت و اخلاص خياباني نيست

دوستي شايد...كوهي باشد

كه سر قله ي آن

مرمر برف محبت خفته ست.

دوستي شايد

آواز قناري باشد

وقف گل كردن صبح

يا به هنگام غروب

دوستي شايد

زنبوري ست

كه اگر شهد خورد شهد دهد

دوستي شايد

به هم آهنگي دو خط موازي باشد

كه سر سوزني از هم به تنافر نروند

دوستي شايد

دو تولد باشد در يك روز

اين نگفتم اي دوست

تا بداني كه جدايي شرر جانسوزي ست

و جدايي ست كه ميسوزاند

خرمن هستي آدمها را

كاش اي آدم

درك ميكردي...در مسير نگهت

چل چراغي كه در اين خط خيابان پيداست

انتهايش يك ريز

چيده چيده همه تابوت شب است

تو نفهميدي و هرگز نتواني فهميد

كه صميمي بودن

همچو دريا خوب است

همچو دريا خوب است...**

 

مقبره فردوسي

بپوشد ازیشان گروهی سیاه

 

ز دیبا نهند از بر سر کلاه

نه تخت ونه تاج و نه زرینه کفش

 

نه گوهر نه افسر نه بر سر درفش

به رنج یکی دیگری بر خورد

 

به داد و به بخشش همیننگرد

شب آید یکی چشمه رخشان کند

 

نهفته کسی را خروشان کند

ستانندهی روزشان دیگرست

 

کمر بر میان و کله بر سرست

ز پیمان بگردند وز راستی

 

گرامی شود کژی و كاستی

پیاده شود مردم جنگجوی

 

سوار آنک لاف آرد و گفت وگوی

کشاورز جنگی شود بیهنر

 

نژاد و هنر کمتر آید ببر

رباید همی این ازآن آن ازین

 

ز نفرین ندانند باز آفرین

نهان بدتر از آشکارا شود

 

دل شاهشان سنگ خارا شود

بداندیش گردد پدر بر پسر

 

پسر بر پدر هم چنین چارهگر

شود بندهی بیهنر شهریار

 

نژاد و بزرگی نیاید به کار

به گیتی کسی رانماند وفا

 

روان و زبانها شود پر جفا

از ایران وز ترک وز تازیان

 

نژادی پدید آید اندر میان

نه دهقان نه ترک و نه تازی بود

 

سخنها به کردار بازی بود


 

نوشته شده توسط هاوره.....پنگه. در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 14:56 موضوع | لینک ثابت